فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب مربوط به روستای حور دیدن فرمایید.
http://www.hur.blogfa.com

تاريخ : شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۵ | 14:57 | نویسنده : هور اوشاغی |

 

تقدیم به پدرم که بهترین است.

 

تا چشم باز می کنم

خود را می بینم

و تو

که با دستان پینه بسته ات

خورشید را از پشت کوه

بیرون می کشی

هر صبح

اسطوره ای

نه در قصه ها و افسانه ها

نه در شاهنامه

نه چون ایلیاد و اودیسه

اسطوره ای که من می شناسم

و هر روز

در دفتر زندگی ام

می نویسم

دریا

در سینه ات گم می شود

و من

چشمانم را می بندم

از شرم 

 

 یک خبر

خبر می رسد که در دهستان حور مدرسه فوتبال تشکیل شده است  این مدرسه که توسط جناب آقای صداقت اداره می شود حدود ۴۰نفر بازیکن دارد ما برای تمامی ورزشکاران حور بخصوص بازیکنان وگردانندگان این مدرسه آرزوی موفقیت می کنیم

 

 

 

تابستان

 

 

 

« من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است !
نكند اندوهي ، سر رسد
از پس كوه .
ظهر تابستان است .
سايه ها مي دانند
كه چه تابستاني است .
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس !
جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست
مهرباني هست
سيب هست
ايمان هست .
آري
تا شقايق هست
زندگي بايد كرد .
در دل من چيزي است
مثل يك بيشه ي نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم
كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر كوه
دورها اوايي است
كه مرا مي خواند . »


من یه دختر اردبیلی هستم و از این شما تو وبلاگتون در مورد اردبیل خیلی خوشحال شدم و ازتون تشکر می کنم.

تاريخ و تبار نژاد هاي ايراني

سه شنبه 3 مرداد1385 ساعت: 8:52 توسط:حوری قارداش
ساقل
سنون اللروی قوربان


تاريخ : دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۵ | 16:28 | نویسنده : هور اوشاغی |

 چه خواهم شد؟؟؟

نمی دانم پس از مردن چه خواهم شد

نمی دانم نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی هشیار و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان آشفته و آشفته تر گردد

و او گیرد بدین ترتیب تاوان سکوت اختناق مرگبارم را.



تاريخ : پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۵ | 15:39 | نویسنده : هور اوشاغی |

بچه ها عشق گناه است گناه...

از پس شیشه ی عینک استاد

سرزنش وار به من می نگرد

باز در چهرهی من می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است گناه

وای اگر بر دل نو خواسته ای

لشکر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش

ساکتم گرچه به ظاهر اما

در دلم با غم تو غوغاییست

مبصرامروز چو اسمم را خواند                               

بی خبر داد کشیدم غایب

رفاقایم همگی خندیدند

که جنون گشته به طفلک غالب                        

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنها پی درس است و کتاب

دل من در پی سودای دگر

یادم آمد که تو با پیرهن زربفتی

در بهاری در کنارم بودی

تو سخن میگفتی اما نه ز عشق

من سخن می گفتم اما نه ز درد

                                                     که به ناگه دوستی گفت به من

                                                     زنگ خورده تو هنوز آنجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 



تاريخ : پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۵ | 15:23 | نویسنده : هور اوشاغی |
لطفا از دیگر مطالب مربوط به روستای حورنیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.